خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: جنگ برای بسیاری از رزمندگان و نظامیان با پایان درگیریهای نظامی به پایان نرسید. برخی از آنها سالها پس از بازگشت از میدان نبرد، همچنان با پیامدهای جنگ در زندگی شخصی، خانوادگی و اجتماعی خود دستوپنجه نرم کردند. کتاب «بالهای شکسته من» از جمله آثاری است که تلاش کرده فراتر از روایت عملیاتهای نظامی و سالهای اسارت، تصویری از این بخش کمتر روایتشده زندگی را به مخاطب نشان دهد.
این کتاب که به قلم سرتیپ خلبان احمد مهرنیا و بر اساس خاطرات امیر سرتیپ خلبان آزاده یدالله عبدوس توسط انتشارات سرو منتشر شده، زندگی یکی از خلبانان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران را از سالهای کودکی و ورود به ارتش تا حضور در جنگ، اسارت در عراق و سالهای پس از آزادی روایت میکند. عبدوس در آبانماه سال ۱۳۵۹ و در جریان یک مأموریت هوایی بر فراز خاک عراق هدف قرار گرفت و پس از خروج اضطراری از هواپیما به اسارت نیروهای عراقی درآمد. اسارتی که نزدیک به یک دهه به طول انجامید و او را از زندان الرشید تا اردوگاههای اسرای جنگی عراق با تجربههای گوناگونی روبهرو کرد.
برای بررسی روند شکلگیری این کتاب و برخی از ناگفتههای آن، با احمد مهرنیا، نویسنده و پژوهشگر «بالهای شکسته من» گفتوگو کردهایم.
* شما خودتان خلبان هستید؛ این اشتراک تجربه و زیست نظامی، چه تأثیری بر روند گفتوگوها و اعتماد میان شما و راوی داشت؟
اینکه خودم خلبان هستم و تجربه حضور در این فضا را دارم، طبیعتاً در روند مصاحبه و ثبت روایتها بسیار تأثیرگذار است؛ چراکه درک شرایط، فضای عملیاتی و جزئیات حرفه خلبانی برای کسی که این فضا را تجربه نکرده، کار سادهای نیست. همین شناخت مشترک کمک میکند گفتوگوها دقیقتر و نتیجه نهایی برای مخاطب باورپذیرتر و غنیتر باشد. از سوی دیگر، تلاش کردم آثار و کتابهایی را که توسط نویسندگان غیرخلبان، در رابطه با زندگینامه همکارانم تدوین شدهاند، مطالعه کنم و در صورت نیاز، نظرات و اصلاحات تخصصی را ارائه دهم تا این آثار نیز از نظر فنی و روایی کاملتر شوند و مخاطب تصویر دقیقتری از فضای پرواز و زندگی خلبانان به دست آورد، طبیعتاً وقتی دو خلبان با یکدیگر گفتوگو میکنند، از همان ابتدا نوعی اعتماد و درک متقابل میان آنها شکل میگیرد؛ چون هر دو تجربه مشترکی از شرایط، سختیها و فضای کاری دارند و همین مسئله باعث میشود روایتها صمیمیتر، دقیقتر و بیواسطهتر منتقل شود.
* در کتاب آمده که نگارش این خاطرات حاصل «هشت سال کلنجار رفتن با گذشته» بوده است. دشوارترین بخش روایت برای آقای عبدوس چه بود؟
در دورهای که نگارش این خاطرات انجام میشد، راوی همچنان درگیر مرور و مواجهه دوباره با آن تجربهها بود و طبیعتاً بازگویی این مسائل برای او آسان نبود! بخشی از این روایتها را خودش سالها قبل مکتوب کرده بود تا شاید روزی بتواند آنها را در قالب یک کتاب به یادگار بگذارد، هرچند بخش عمده کار از طریق مصاحبه و گفتوگو پیش رفت، پذیرش انتشار این خاطرات نیز فرآیندی طولانی داشت. سالها طول کشید تا ایشان به این نتیجه برسد که بیان این تجربهها میتواند مفید باشد؛ چراکه همواره این تردید وجود داشت که آیا طرح چنین مسائل شخصی و تلخی برای افکار عمومی درست است یا نه.
در نهایت این جمعبندی شکل گرفت که ثبت این تجربهها، با همه تلخیها و دشواریهایش، میتواند برای جامعه و نسلهای بعدی اهمیت داشته باشد؛ زیرا کشور باید از ضعفها، آسیبها و حتی نقاط قوتِ این تجربهها درس بگیرد، بخش مربوط به درگیری با سوءمصرف مواد، از سختترین قسمتهای روایت برای راوی بود. با این حال، اهمیت این بخش در آن بود که نشان میداد، فردی که سالها اسارت را تحمل کرده و از آن سربلند بیرون آمده، توانسته با یک بحران و آسیب فردی نیز مواجه شود و بر آن غلبه کند. همین مسئله، به نوعی ادامه همان روحیه مقاومت و پایداری بود که پیشتر در دوران جنگ و اسارت از خود نشان داده بود، این تجربه، علاوه بر جنبه فردی، حامل یک هشدار و پیام اجتماعی نیز بود؛ اینکه بازگشت آزادگان و افرادی که سالها در شرایط سخت و جدای از فضای طبیعی جامعه زیستهاند، نیازمند حمایت و توجه جدی هستند.
بخشی از مشکلاتی که بعدها برای برخی از این افراد به وجود آمد، ناشی از خلأهای حمایتی و بیتوجهی به شرایط روحی و اجتماعی آنها پس از بازگشت بود. طبیعی است فردی که سالها از جامعه دور بوده، هنگام بازگشت با تغییرات گستردۀ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی روبهرو شود و این شرایط او را در شوک فرو برد، شوکی که حتی برای خانواده درجه یک او نیز قابل درک نیست! پس اگر این شرایط بهدرستی مدیریت نشود، آسیبپذیری او افزایش پیدا میکند، از این منظر، کتاب صرفاً روایت یک زندگی شخصی نیست، بلکه تلاشی است برای نشان دادن بخشی از واقعیتهای پس از جنگ؛ واقعیتهایی که میتواند هم برای نسلهای امروز و فردا، و هم برای مسئولان و سیاستگذاران، حامل تجربه و هشدار باشد.
اگر بخواهیم جنگ را بدون خطا و اشتباه روایت کنیم، عملاً تصویر درستی از آن ارائه ندادهایم. در سالهای جنگ افرادی با سن کم یا بدون سابقه و آموزش حرفهای نظامی، در موقعیتهای مهم فرماندهی قرار گرفتند و طبیعی است که در چنین شرایطی اشتباهات و ضعفهایی هم وجود داشته باشد. اگر قرار باشد همه این تصمیمها را کاملاً بینقص نشان دهیم، در واقع باید تمام ساختارهای آموزشی و نظامی را بیمعنا بدانیم
* «بالهای شکسته من» فقط روایت جنگ و اسارت نیست و به زندگی پس از بازگشت نیز میپردازد؛ چرا تصمیم گرفتید بخشهای تلخ و شخصی زندگی را بدون سانسور در کتاب نگه دارید؟
اگر تنها یک مقطع از زندگی یک فرد روایت شود و همان بخش محدود روی کاغذ بیاید، ممکن است نتیجه مطلوبی که مدنظر است حاصل نشود. روایت اسارت تنها بخشی از زندگی این افراد است و باید در کنار آن، شرایط روحی، اجتماعی و حتی مشکلات پس از بازگشت نیز مورد توجه قرار گیرد، من خودم بهعنوان یک خلبان، از ابتدا میدانستم که در شرایط جنگ احتمال اسارت وجود دارد و طبیعتاً باید آموزشها و آمادگیهایی برای مواجهه با آن وجود میداشت. اما بهدلیل شرایط خاصِ سالهای ابتدایی انقلاب و تغییرات گستردهای که در ارتش و نیروی هوایی رخ داده بود، بسیاری از این آموزشها بهصورت کامل منتقل نشد. برای مثال، درباره شیوه برخورد با بازجو، میزان اطلاعاتی که اسیر باید منتقل کند، نحوه مواجهه با خشونت و فشار روانی یا روشهای حفظ سلامت روحی، آموزش مشخص و مدونی وجود نداشت. تنها چیزی که بر آن تأکید شده بود، این بود که در مقابل پرسشهای بازجویان فقط نام، درجه و شماره پرسنلی خود را بگوییم! همین! چیزی که با واقعیت میدان همخوانی ندارد! …
به همین دلیل معتقدم روایت تجربه این افراد فقط برای مخاطب عام نیست که بخواهد صرفاً یک داستان بخواند و از آن لذت ببرد؛ بلکه این خاطرات میتواند برای مسئولان و افرادی که در آینده در چنین موقعیتهایی قرار میگیرند نیز جنبه آموزشی داشته باشد تا از تجربههای گذشته استفاده کنند و برای آینده برنامهریزی دقیقتری داشته باشند، یکی از مهمترین بخشهای زندگی اسرای جنگی، مسئله بازگشت آنها به جامعه است. بسیاری از این افراد سالهای طولانی در اسارت بودند؛ مانند یدالله عبدوس که نزدیک به ۱۰ سال در اسارت گرفتار بود یا افرادی چون حسین لشکری که حدود ۱۸ سال اسارت را تجربه کردند.
اسارت، محیطی کاملاً جدا از جامعه ایجاد کرده و آنها در تمام این سالها از تحولات بیرون بیخبر ماندهاند، فردی که پس از یک دهه به کشور بازمیگردد، با جامعهای کاملاً متفاوت مواجه میشود؛ تغییراتی که امروز با سرعت بسیار بیشتری نسبت به گذشته رخ میدهد. تحولاتی که شاید در گذشته طی چند قرن شکل میگرفت، امروز ممکن است در فاصله چند سال یا حتی چند ماه اتفاق بیفتد؛ چه در حوزه فناوری و ابزارهای ارتباطی، چه در شیوه زندگی مردم و چه در مسائل اقتصادی، آزادگان هنگام بازگشت، علاوه بر تغییرات اقتصادی و تورم، با دگرگونیهای اجتماعی و فرهنگی نیز روبهرو میشدند. برای مثال، فردی که سالها قبل اسیر شده بود، هنگام بازگشت میدید بسیاری از الگوهای اجتماعی و سبک زندگی تغییر کرده است. همین مسئله میتوانست شوک روحی و روانی سنگینی برای او ایجاد کند! به اعتقاد من، این افراد بلافاصله پس از بازگشت باید تحت حمایت روانشناسان و مشاوران قرار میگرفتند تا بتوانند خود را با شرایط جدید تطبیق دهند، زیرا این شوکها ممکن بود حتی در روابط خانوادگی، همانند آنچه برای عبدوس رخ داد، نیز تأثیرگذار باشند.
ما نمونههای متعددی داشتیم که خانوادهها در روزهای نخست بازگشت، از حضور عزیزشان بسیار خوشحال بودند، اما پس از مدتی اختلافها و ناهماهنگیها آغاز شد و گاهی حتی به جداییهای عاطفی یا مشکلات جدی خانوادگی منجر شد! روایت این بخش برای راوی بسیار سخت و سنگین بود. او سالها با این مسئله درگیر بود و حتی زمانی که پیشنهاد نگارش کتاب مطرح شد، نزدیک به هشت سال طول کشید تا به این نتیجه برسد که آیا بیان این موضوع به صلاح هست یا نه. در نهایت به این جمعبندی رسیدیم که بیان این تجربه میتواند برای نسل جوان جنبه هشداردهنده و آموزشی داشته باشد، اهمیت این بخش در آن است که نشان میدهد فردی که سالها اسارت را تحمل کرده، توانسته با بحران سهمگین دیگری نیز روبهرو شود و بر آن غلبه کند.
همانطور که او در دوران اسارت مقاومت کرده بود، بعد از بازگشت نیز تلاش کرد بر مشکلات شخصی خود غلبه کند و این برای من قابل توجه و قابل احترام بود، بخشی از این مشکلات به کمبود حمایتهای لازم بازمیگشت و اگر رسیدگیهای دقیقتر و بهموقعتری صورت میگرفت، شاید بسیاری از این آسیبها ایجاد نمیشد. به همین دلیل معتقدم ثبت این روایتها تنها خاطرهگویی نیست، بلکه میتواند برای آینده درسآموز باشد تا در صورت تکرار چنین شرایطی، آمادگی و حمایت بیشتری وجود داشته باشد. البته روایت منتشرشده همچنان همه واقعیتها را در بر نمیگیرد و برخی مسائل بهدلیل ملاحظات مختلف در کتاب مطرح نشده است، اما تلاش ما این بود که تجربهای واقعی و در عین حال قابل استفاده برای مخاطب و مسئولان ثبت شود تا این تجربهها برای آینده کشور باقی بماند.

* بسیاری از آثار حوزه جنگ، اسارت را در فضای قهرمانانه روایت میکنند، اما این کتاب به آسیبهای روحی، اعتیاد و فروپاشی زندگی خانوادگی هم میپردازد. نگران واکنش مخاطبان یا فضای رسمی نبودید؟
ما در کشور عادت کردهایم که بیشتر به نکات مثبت افراد بپردازیم و آنقدر این ویژگیها را برجسته کنیم که گاهی آن فرد در نوعی فضای تقدس قرار بگیرد! وقتی نام افرادی مانند شهید عباس بابایی مطرح میشود، معمولاً کمتر کسی حاضر است درباره خطاها یا تصمیمات اشتباه احتمالی آنها صحبت کند، چون جامعه و فضای رسمی تحمل شنیدن چنین روایتهایی را ندارد! من معتقدم اگر فقط نقاط قوت را ببینیم و ضعفها یا اشتباهات را نادیده بگیریم، در واقع تجربه واقعی را منتقل نکردهایم. حتی ممکن است با بزرگنمایی بیش از حد، یک چهره غیرواقعی و دستنیافتنی از افراد بسازیم که با حقیقت فاصله داشته باشد. در حالی که بیان نقاط ضعف و خطاها میتواند به تجربهآموزی و جلوگیری از تکرار اشتباهات کمک کند. بازخوردهایی که از کتابهایم دریافت کردهام نشان میدهد مخاطب اتفاقاً از روایت صادقانه استقبال میکند. بسیاری از مخاطبان گفتهاند اینکه هم نقاط قوت و هم ضعفها مطرح شده، باعث شده روایت برایشان باورپذیرتر و مفیدتر باشد. برخی از این تجربهها تلخ هستند اما همین تلخیها میتوانند برای آینده درسآموز باشند.
اگر بخواهیم جنگ را بدون خطا و اشتباه روایت کنیم، عملاً تصویر درستی از آن ارائه ندادهایم. در سالهای جنگ افرادی با سن کم یا بدون سابقه و آموزش حرفهای نظامی، در موقعیتهای مهم فرماندهی قرار گرفتند و طبیعی است که در چنین شرایطی اشتباهات و ضعفهایی هم وجود داشته باشد. اگر قرار باشد همه این تصمیمها را کاملاً بینقص نشان دهیم، در واقع باید تمام ساختارهای آموزشی و نظامی را بیمعنا بدانیم! وقتی فردی بدون طی کردن آموزشهای کلاسیک و تخصصی نظامی به جایگاه فرماندهی میرسد، طبیعی است که در کنار موفقیتها، خطاها و تجربههای ناموفق هم وجود داشته باشد. اما معمولاً در روایت رسمی، فقط بخشهای موفقیتآمیز دیده میشود و کمتر به آسیبها و اشتباهات پرداخته میشود! هنوز هم در بسیاری از موارد، افراد از بیان برخی واقعیتها خودداری میکنند، چون نگران واکنش فضای رسمی هستند. در حالی که پنهان کردن این تجربهها بهنوعی خسارت برای کشور محسوب میشود، زیرا مانع از آن است که از گذشته برای آینده درس بگیریم! اگر قرار است تجربه جنگ و اسارت برای نسلهای بعدی مفید باشد، باید واقعیتها همانطور که بودهاند روایت شوند؛ هم موفقیتها و هم ضعفها، هم نقاط قوت و هم اشتباهات. تنها در این صورت است که میتوان از این روایتها بهعنوان تجربهای واقعی و قابل استفاده برای آینده بهره برد.
*در جریان پژوهش کتاب، کدام بخش از خاطرات عبدوس بیش از همه شما را تحت تأثیر قرار داد؟
آن بخشی از روایت که به فروپاشی تدریجی یک زندگی خانوادگی بر اثر مشکلات و آسیبهای پس از جنگ میپردازد، بیش از هر قسمت دیگری روی من تأثیر گذاشت. در این روایت یک خانواده چهار نفره بهتدریج از هم فاصله میگیرند، روابط عاطفی میان اعضای خانواده ضعیف میشود و هر کدام به سمتی کشیده میشوند! … من بسیاری از اتفاقات بعدی را نیز ریشهدار در همین فروپاشی عاطفی میدانم. اگر آن صمیمیت و پیوند خانوادگی حفظ میشد، شاید بسیاری از مشکلات بعدی، از جمله مسئله اعتیاد، اصلاً شکل نمیگرفت و مسیر زندگی این خانواده به شکل دیگری رقم میخورد. همه افراد این خانواده برای من محترم و قابل ارزش هستند؛ بهویژه همسر آقای عبدوس که در تمام سالهای اسارت، بدون حضور همسرش، مسئولیت زندگی و تربیت فرزندان را برعهده داشت. او در آن شرایط دشوار توانست هم فرزندانش را بزرگ کند، هم تحصیلش را ادامه دهد و هم زندگی را اداره کند. ساختن یک خانه و حفظ یک زندگی در آن شرایط کار سادهای نبود. حتی امروز هم بسیاری از افراد برای فراهم کردن حداقل امکانات زندگی با دشواریهای فراوان روبهرو هستند، اما ایشان در آن سالها و در غیاب همسرش، با سختی فراوان این مسیر را طی کرد و به نظر من سهم بزرگی در حفظ این خانواده و عبور از آن دوره داشته است. فکر میکنم اگر فرصتی فراهم شود، خاطرات همسر آقای عبدوس نیز میتواند در قالب یک کتاب مستقل روایت شود، زیرا او هم در تمام آن سالها بهنوعی درگیر جنگ و تبعات آن بوده و تجربهای مهم و شنیدنی دارد. حتی خود آقای عبدوس نیز بارها از همسرش با احترام یاد کرده و تأکید داشته که او در تمام آن سالها زحمات بسیاری کشیده است. به همین دلیل معتقدم روایت این ماجرا زمانی کاملتر میشود که هر دو سوی این تجربه دیده شوند؛ هم روایت اسارت و هم روایت زندگی خانوادهای که سالها دور از هم و در شرایط دشوار دوام آوردهاند.
ثبت این روایتها تنها خاطرهگویی نیست، بلکه میتواند برای آینده درسآموز باشد تا در صورت تکرار چنین شرایطی، آمادگی و حمایت بیشتری وجود داشته باشد. البته روایت منتشرشده همچنان همه واقعیتها را در بر نمیگیرد و برخی مسائل بهدلیل ملاحظات مختلف در کتاب مطرح نشده است
* چرا عنوان «بالهای شکسته من» را برای این کتاب انتخاب کردید؟ این شکستگی بیشتر به جسم خلبان اشاره دارد یا به زندگی و روحیات او پس از جنگ؟
عنوان «بالهای شکسته من» در لایههای مختلف روایت، معنا پیدا میکند. از یکسو به آسیب جسمی راوی در آغاز اسارت اشاره دارد؛ جایی که دستانش در جریان سقوط هواپیما آسیب میبیند و بالهای هواپیما نیز شکسته میشود. اما این عنوان فقط به یک جراحت فیزیکی محدود نیست؛ مخاطب در طول کتاب متوجه میشود که این شکستگی، ابعاد روحی و روانی زندگی راوی را هم دربر گرفته است. شخصیتی که سالها پس از پایان جنگ و اسارت نیز همچنان زیر فشارهای روحی، روانی و جسمی زندگی میکند و هنوز نتوانسته به یک زندگی عادی و آرام بازگردد! در روایت کتاب، این «بالهای شکسته» تنها متعلق به دوران جنگ نیست، بلکه در زندگی پس از بازگشت هم امتداد پیدا میکند؛ از بحرانهای خانوادگی گرفته تا احساس فراموششدگی و دشواریهای معیشتی! بسیاری از آزادگان و رزمندگانی که سالها برای کشور جنگیدهاند، امروز با مشکلات جدی معیشتی و روحی دستوپنجه نرم میکنند و احساس میکنند به حاشیه رانده شدهاند! راویِ کتاب، با وجود تمام سختیها، همچنان شخصیتی قابل احترام است؛ فردی که جان خود را برای کشور گذاشته، سالها اسارت را تحمل کرده و بعد از بازگشت نیز با بحرانهای متعددی روبهرو شده و از آنها سربلند بیرون آمده است.
* در روند تدوین کتاب، آیا بخشی از خاطرات وجود داشت که آقای عبدوس تمایلی به انتشارش نداشته باشد؟
خلبان عبدوس از ابتدا نسبت به انتشار برخی بخشهای کتاب نگرانی داشت و حتی تا زمان چاپ اثر نیز این تردید همراهش بود که، آیا بیان چنین جزئیاتی به صلاح هست یا نه. بخشی از روایتها ابتدا نوشته و پذیرفته شده بود، اما در ادامه با مشورت چند نفر از افراد باتجربه در این حوزه، تصمیم گرفته شد بعضی قسمتها از متن حذف شود. این حذفها از جنس پنهانکاری یا سانسور نبوده، بلکه بیشتر به این دلیل انجام شده که احساس میشد نبودن برخی بخشها به انسجام و تأثیر نهایی روایت کمک میکند. با این حال، خود راوی در نهایت به این جمعبندی رسیده بود که حتی بسیاری از تلخیها و تجربههای دشوار زندگیاش هم میتواند برای دیگران جنبه عبرت و درسآموزی داشته باشد.

* فکر میکنید مخاطب امروز، بعد از خواندن این کتاب، بیشتر با «قهرمان جنگ» مواجه میشود یا با «انسانی که جنگ زندگیاش را تغییر داد»؟
مخاطب در این کتاب با هر دو وجه مواجه میشود؛ هم با تصویر یک قهرمان جنگ و هم با انسانی که جنگ، تمام مسیر زندگیاش را دستخوش تغییر کرده است. این دوگانه در سراسر روایت وجود دارد و قابل تفکیک کامل نیست! ولی لازم است به این موضوع هم اشاره کنم، وقتی سخن از مخاطب میشود، جمعیت اندکی را در بر میگیرد که نتیجه حاصله نمیتواند در قیاس با جمعیت کشور معنادار باشد! مثلاٌ شمارگان همین اثر با اصرار خودم ۵۵۰ نسخه شد اما با وجود گذشت نزدیک به دو سال، هنوز حدود ۲۰۰ نسخه از آن در بازار باقی مانده است. این مسئله برای فضای فرهنگی کشور یک فاجعه است؛ بهویژه در شرایطی که خود من بیش از ۷۰ تا ۸۰ نسخه از کتاب را خریداری و به دیگران هدیه دادهام.
مسئله اصلی این است که نویسندهای که سالها برای تولید یک اثر وقت گذاشته، در نهایت با فروش بسیار محدود مواجه میشود؛ بهگونهای که حتی نمیتواند از مسیر نویسندگی تأمین حداقلی داشته باشد و ناچار به تغییر شغل میشود. این وضعیت تهدیدی برای تداوم تولید محتوا و کتاب ایرانی است و هشدار میدهم در صورت ادامه این روند، نویسندگان از این حوزه فاصله خواهند گرفت و جای آن را آثار ترجمهای و خارجی پر خواهد کرد! من، در یک کشور اسکاندیناویایی با جمعیتی حدود ۵ میلیون نفر، شاهد ایستادن حدود ۲۰۰ نفر برای خرید و امضای کتابی تازه چاپ شده، بودم! در صورتی که جمعیت کشور ما حدود بیست برابر آنجاست؛ این در حالی است که در ایران، با وجود شمارگان پایین، همچنان بخش زیادی از کتابهای منتشرشده به فروش نرفته باقی میماند! پس باید نهادهای فرهنگی از جمله سازمان تبلیغات اسلامی، وزارت ارشاد، حوزههای علمیه، کتابخانهها و مدارس توجه ویژهای به این نکته داشته باشند. اگر هر کتابخانه تنها یک نسخه از هر کتاب ایرانی تهیه کند، بهمراتب نیاز به شمارگان بیشتری از تیراژ فعلی کتابهاست! دبیرستانها و کتابخانههای عمومی باید نقش فعالتری در حمایت از کتابهای داخلی داشته باشند. تداوم این وضعیت، علاوه بر تضعیف نویسندگان داخلی، باعث وابستگی بیشتر به تولیدات خارجی خواهد شد و این مسئله برای آینده فرهنگی کشور نگرانکننده است!
* اگر بخواهید فقط یک پیام از زندگی یدالله عبدوس را به نسل جوان منتقل کنید، آن پیام چیست؟
اگر بخواهم تنها یک پیام از دل روایت زندگی یدالله عبدوس به نسل جوان منتقل کنم، آن پیام «اراده» است؛ اینکه انسان اگر بر تصمیم و اراده خود بایستد، حتی دشوارترین و دور از ذهنترین مسیرها نیز میتواند ممکن شود.

