یادداشت مهمان، کورش علیانی، فعال فرهنگی: اورژانس جای عجیبی است. با درد و ترس وارد آن میشویم و هر کدام گمان میکنیم مسئلهای که با خود آوردهایم مهمترین مسئله آن لحظهی جهان است. طبیعی است. کسی که درد دارد جهان را از همان نقطهای میبیند که درد آنجا است. کسی که نگران جان عزیزش است نمیتواند به این فکر کند که سه تخت آن طرفتر کسی واقعا پنج ثانیه با مرگ فاصله دارد. اما پرستار، پزشک، و نیروی خدماتی باید همهی این جهانهای کوچک را همزمان ببینند.
وقتی بیمار از تخت بیشتر است، وقتی پرستار باید همزمان به چند برابر تعداد استاندارد بیمار رسیدگی کند، وقتی امکانات با حجم مراجعه تناسب ندارد، کار فقط بیشتر نمیشود؛ دشوارتر هم میشود. باید مدام تشخیص داد کدام کار فوریت بیشتری دارد. باید به کسی که فریاد میزند توضیح داد چرا باید منتظر بماند و زمان را از دست داد، یا فریادش را نادیده گرفت و به یک موقعیت حساس رسیدگی کرد. باید خشم همراه بیماری را تحمل کرد که قطره خون کنار آنژیوکت را دیده و گمان میکند به بیمارش رسیدگی نمیکنند. باید از توضیحات طولانی خانوادهی بیماز همان یک داده را بیرون کشید که برای تشخیص لازم است، همان که همه چیز را میگویند جز آن.
بیمار معمولاً حاصل کار را میبیند، نه خود کار را، آن هم از چشم خودش. یک آزمایش، یک تزریق، یک جواب، یک انتقال، یک تصمیم برای جراحی، یا برای جراحی نکردن. نمیبیند برای رسیدن به همین نتیجه چند نفر چند ساعت کار کردهاند، چند احتمال را کنار گذاشتهاند، چند خطر را سنجیدهاند و همزمان به چند بیمار دیگر هم رسیدهاند.
برای همین شاید بخش بزرگی از کار بیمارستان اصولاً دیده نمیشود. آنچه دیده میشود تأخیر است و انتظار و کمبود جا. آنچه کمتر دیده میشود آدمهایی هستند که همین کمبود را با نیروی خود جبران میکنند.
اینجا آدمهایی را میبینم که خوب میدانند چند برابر وظیفهی معمول خود کار میکنند. لازم نیست کسی این را به آنها بگوید. خستگی را در بدن خودشان احساس میکنند و ازدحام را جلوی چشمشان میبینند. با این حال نه دربارهاش سخنرانی میکنند، نه طلبکارانه یادآوریش میکنند و نه فرصتی دارند که از فداکاری خودشان تصویری بسازند. چون بیمار بعدی آمده است و باید به او برسند.
ارزش کارشان دقیقاً همینجا است. ما معمولاً فداکاری را در لحظههای بزرگ و استثنایی جستوجو میکنیم؛ جایی که کسی یک بار کاری خارقالعاده انجام میدهد. اما شکل دیگری از فداکاری هم هست؛ هر روز سر کار آمدن، زیر فشار ماندن، خشم و ترس دیگران را تحمل کردن، مسئولیت جان آدمها را به دوش کشیدن و باز ادامه دادن.
بعضی انسانهای بزرگ هیچ شباهتی به قهرمانان فیلمهای هالیوودی ندارند. لباس کار پوشیدهاند، خسته هستند، فرصت حرف زدن ندارند و احتمالاً دربارهی کاری که میکنند سخنرانی نمیکنند. آنها فقط در سکوت و با تلاش، سلامت ما را حفظ میکنند.
امروز در بخش اورژانس یک بیمارستان، بیماری را دیدم که برای از دست نرفتن احتمال رساندنش به جراحی، ناشتا نگهش داشته بودند. تشنه و گرسنه بود، آسیبدیده بود، هوش و حواس درستی نداشت، و به پرستاران ناسزا میگفت.

